اینجا، شهری است - بر لب کوچه ای تنگ نقشی آزاد - درختی جوان، صبور و سبز
در بَرَش نیمکتی ساده
سایه اش، آرامگه رهگذران
هیاهوی کودکان آهنگ رقص برگهایش
شاخه اش پناهگاه پرندگان
چند صباحی است، هر روز، عصر
زیبایی سبزتر از درخت، گرم تر از آفتاب
رقصنده تر از باد هم نوای هر یادش
زمان آمدنش معلوم است
لحظه شماری می کند
خورشید، از دور، سایه اش را خبر به درخت می دهد
باد، لابلای شاخ و برگهایش دستی بر آنها می کشد
از آب حوضچه ها، نَمی بر صورتش می اندازد
آری، درختان هم عاشق می شوند
برگهایش آماده نوازش رگه های آفتابند
شاخه هایش سوتهای باد را می نوازند
ولی اینبار، صدای خنده هایش با خود هم نوایی نا آشنا دارد
مجبور است سایه اش را بر رقیبش نیز بیافکند
آخر زیبای او هم بر روی نیمکت نشسته است
او دلش شکسته است،
و شاید برای همین است
هر مهر برگ ها زرد می شوند، می ریزند







